ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
مولانا
/ 1 نظر / 11 بازدید
خانه دوست كجاست؟

چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست عالم همه آيات خدا هست و خدا نيست در آينه بينيد اگر صورت خود را آن صورت آيينه خدا هست و خدا نيست --------------------- سلام وبلاگتون عاليست من عجيب شعر دوستم خوشحال ميشم به بنده هم سر بزنيد التماس دعا...