مرگ آن است که عشق تو توهّم گردد

مرگ آن است که عشق تو توهّم گردد
آن‌که می‌خواست تو را، قسمت مردم گردد
یا که با سادگی عاشق شوی و چندی بعد ...
دل تو متّهمِ سوءِ تفاهم گردد 
پیش آدم خبر از میوه‌ی ممنوعه نبود
حیفِ عشق است که تعبیر به گندم گردد
 
اشکم افتاد به خاک و به خدا دیدن داشت       
چه کسی دیده وضویی که تیمّم گردد؟
مثل یک برکه‌ی بی‌ماه فقط می‌خواهم
آن‌چنان غرق تو باشم که دلم گم گردد
 باز هم حرفِ دلم را که نگفتم ... ! گفتم؟
عشق بهتر که همین‌گونه ترنّم گردد
سید مهدی طباطبایی
/ 1 نظر / 71 بازدید
مجنون

سال هاست که دلم عاشقی می کند .. سالهاست مارکوپولوی دنیای عاشقی گشته ام سالهاست در حسرت یک بوسه خشک از زَنَخدانِ یک لیلی واقعی ؛ تمام لبهای رُژلب زده خیس و بی باک را رها کرده ام ... سالهاست برای عشق لیلی ام می سوزم و می تابم .... و چون رهگذری از قماش سرخوشان ؛ می گذرد بر کوی غبار گرفته این پیرمرد عشقم را توهم می نگارد ....... آه ....! یعنی این مرگ است که من نمی بینمش ... شیرین است این حس انتظار ؛ هرچه باشد .... بگذار که اگر مرده هم باشم عاشقی کنم و عاشقانه بمیرم .. که بی وفایان و سیب سر دست همه عیاشان را هرگز نمی خواهم .. شیفته یک لب و یک چشم بِکرم .... توهم هم باشد ؛ مرگ هم باشد ؛ باز شیرین است و گوارا...