دخلم که پُر نشد جگرم را فروختم

دخلم که پُر نشد جگرم را فروختم
تدبیر شد بلا و سرم را فروختم
تا گفتم السلام علیکَ دلم شکست
تا کاملش کنم سحرم را فروختم
خورشید را به قیمت دریا خریده‌ام
در روی دوست ، چشم ترم را فروختم
گفتند ناله کن که مگر راه وا شود
اینگونه شد که من هنرم را فروختم
در کوی عارفان خبر مرگ می‌خرند
رد می‌شدم شبی ، خبرم را فروختم
ما را ز حبس عشق مترسان که پیش از این
از شوق حبس ، بال و پرم را فروختم
محمد سهرابی
/ 2 نظر / 64 بازدید
عمه

ازشوق حبس ,بال وپرم رافروختم[دست][دست]

عمه

شاعر : امام خمینی (ره) باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما صوفی و عارف ازین بادیه دور افتادند جام می گیر ز مطرب، که رَوی سوی صفا همه در عید به صحرا و گلستان بروند من سرمست، ز میخانه کنم رو به خدا عید نوروز مبارک به غنی و درویش یار دلدار، ز بتخانه دری را بگشا گر مرا ره به در پیر خرابات دهی به سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا سالها در صف ارباب عمائم بودم تا به دلدار رسیدم نکنم باز خطا