باید دمی به درد جنون مبتلاشود

یکبارهم به حال بد ِ خود رها شود


مانند سکه ی به زمین خورده آخرش

با نیمه ی ندیده ی خود آشنا شود


در واپسین دقایقِ جان دادن، آسمان _

_همراه بغض وارد این ماجرا شود


هرگز مباد ! تاج سرِ پادشاهی ات

ارث بدست آمده ی هر گدا شود


گفتند و باورش نشد این شهر روسپید _

_ یک روز می رسد که گدا ، بی خدا شود


گفتند و باورم نشد اینگونه عاقبت

خونم مباحِ دخترِ یک کدخدا شود


حالا برو به نیّت ِ تو شعر گفتنم

اردیجهنمی است که در دم بنا شود


سخت است از نگاه تو پی ُبرد چشمهات

خواهان آخرین غزل ِ بی صدا شود


سید مهدی نژادهاشمی