کسی آواره می خواهد دل ِ دیوانه ی ما را
اگر پیچانده بر هم باد راه ِ خانه ی ما را

اگر از درد بگریزیم مثل ِ سایه ای از راه
دوباره می رسد پُر می کند پیمانه ی ما را
از این کوهی که افتاده است بر گُرده چه باید گفت !
اگر دست ِ اجل خم کرده باشد شانه ی ما را
 نمانده گنج پنهانی دراین متروکه ها ، مردم_
به دنبال چه می گردند این ویرانه ی ما را

زمستان است و خلوتگاه بوفی کور این دنیا
نکن گرم ِ غزل خوانی دوباره چانه ی ما را
پریشان می کنی هرچند مارا بی پریشانی
رها کن بند بندِ خاطرِ دیوانه ی ما را
به گیسوی پریشانت قسم آرام می گیرد _
نبر با خود به عمق شب دل ِ بیگانه ی ما را
 
سکوتش از رضایت نیست از پیله نکش بیرون
به آتش می کشد چشمان ِ تو ، پروانه ی ما را