خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی
دیوانگان سلسله ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

کردی سیاه زلف دو تا را که در غمت

مویم سفید سازی و پشتم دو تا کنی 

تو عهد کرده ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی 

با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی


تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی

فروغی بسطامی