همه پروانه ها در انتظارند

و دیگر عاشقان جامی ندارند

شبی گر آن فلک پیما بیاید

همه از اوج این مستی خمارند

چو هم درمان و هم دوری غم اوست

دل و جان هم به دستش می سپارند

سوالی کردم از مجنون ترین ها

که بس در عشق بازی پایدارند

خوشا آن عاشقان بی نشانی

که هر شب در خیال روی یارند

از این مکتب ز ما دارد نشانی

که همراهان عشقش بی شمارند

نوای زیر و بم مستور گشته

چو او آید نوایی نو برآرند

 

محمد فرامرزی بابادی