عشقت نه سرسری ست ،که از سر به در شود

مهرت نه عارضی است ،که جای دگر شود

 

عشق تو در درونم ومهر تو در دلم

 با شیر اندرون شد وبا با جان به در شود

 

دردی است درد عشق اندر علاج او

هر چند سعی بیش نمایی بتر شود

 

اول یکی منم که در این شهر هر شبی

فریاد من به گنبد افلاک بر شود

 

گر زانکه من سرشک فشانم به زنده رود

کشت عراق ،جمله به یکباره،تر شود

 

دی در میان زلف بدیدم رخ نگار

بر هیئتی که ابر،محیط قمر شود

 

گفتم که ابتدا بکنم بوسه گفت: نی

بگذار تاکه ماه ز عقرب به در شود

 

ای دل به یاد لعتش اگر باده می خوری

مگذار که مدعیان را خبر شود

 

حافظ سر ازلحد آرد به پای دوست

گر خاک او به پای شما پی سپر شود

 

حافظ