گریه کردم تا که سیل اشک بیدارم کند
گریه کردم تا غمت از خویش بیزارم کند

گریه کردم تا شبیه چشمه‌ای در پشت سنگ
اشک شاید رخته‌ای در خاطر یارم کند

گریه می‌کردم که یا داغ تو از خاطر رود
یا که تاثیری بر اندوه دل زارم کند

گرچه می‌گویند مردم گریه کار مرد نیست
می‌گذارم گریه‌هایم کوچک و خارم کند

خاطراتت پیش چشمم می‌رود مانند اشک
گریه کم‌کم می‌رود تا راهی دارم کند

باز هم تنهائیم را گریه پر می‌کرد و من
می‌گذارم باز هم تقدیر آزارم کند

من شکستم خویش را در آینه تا نشکنی
سنگ حق دارد بیاید طعنه‌ها بارم کند

گریه‌های بی‌ثمر، این اشک‌های لعنتی
یک نفر از این خیال و وهم بیدارم کند

ناشناس