وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد

خورشید پیش چشم تو بی‌اعتبار شد

 

از آسمان رسیدی و باران شروع شد

پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد  

 

باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن

چشمان ابر، صاحب این افتخار شد

 

وقتی سخن به معجزه‌ی چشم تو رسید

تعداد پیروان غزل بی‌شمار شد !

 

ایزد تو را الهه‌ی «مِی» کرد و بعد از آن

هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد

 

شیطان به جلد چشم تو رفت و به حیله‌ای

رندانه از مقام خودش برکنار شد

 

تا پی به حسن خود ببری، باغ آینه

یک‌باره در برابر تو آشکار شد

 

وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی

آیینه‌ی زلال دلت پرغبار شد

 

در هفت‌خوان نهان شدی و در مسیر آن

مبنای استقامت ما انتظار شد

 

سودای برد و باخت در این راه پرخطر

از اولین عوامل کشف قمار شد

 

ما را که عاشقیم به بازی گرفتی و ...

آن‌گاه، نام دیگر تو روزگار شد ! 

غلامرضا طریقی